|
|
|
|
|
.
تو را سپاس می گویم ای زمین گرم که مرا قطره ای پاک آفریدی . تو را سپاس می گویم که هرگزت معبدی نبود تا فارغ از قیدهای طهارت و سجده گاه / تو را نماز برم . سپاست می گویم که در کشاکش ابرها و بادها و اشعه های صدپاره ی شفق / تا فلق مرا با دامنی هفت رنگ به احرام تنت بردی تا در هم آغوشی های برق آسا ، با فریادهای صاعقه ات لبیک گویم و روزها و سالها پیوند آشنایی ام را با تو ببندم : از صخره های کوه . . . تا ماسه های ساحل # # # حالا که آرزوی جاودانگی نیایشم را در دستهای آبی مردی / بارور کردی تمنای دیگری نیست . از چشم هایش فرو خواهم چکید تا در شالیزارها به نمازت بایستم یا در قنوت سرخ لاله ها / قیام کنم . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن :داستانمو نوشتم ولی حال ندارم تایپش کنم . کلن ایرانی جماعت از سندرم نقص فنی در ناحیه ی *** (شما بخونید حال نداشتن ) عجیب توی زندگانی آسیب می بینه . پ.ن۲ : اون شعری که اون بالا نوشتم . . . تقریبن تازه ست . تا از دهن نیفتاده استعمال کنید ! پ.ن۳ : تکیه کلاممه که : " شاعر می گه . . . " و بعد یه چیزی می گم که شاید شاعرم نگفته و بعضن هیچی نمی گم و یه وقتایی هم صبر می کنم تا دیگران کمکم کنن که شاعر چی می گه . چند سال پیش یه بار که این تکیه کلامو به صورت ناقص استعمال کرده بودم پارسا ( پسر داییم ) که اون موقع دو سالی بیشتر نداشت کمکم کرد که : " شاعر می گه بع بع " و چون فکر می کرد که شعرو درست خونده اصلن انتظار خنده ی طولانی من و تعریف شدن ماجرا رو برای دیگران نداشت . گذشت و از اون موقع تا همین حالا که آقا پارسا داره کلاس دوم ابتدایی رو می خونه من هنوز فکر میکنم که حرف راستو باید از بچه شنید . واقعن بعضی از شاعرا فقط می گن " بع . . . بع . . . " ! . |
||