تبليغاتX
... - شیری که نوشیدم
(( جای خالی ها را با دانه های انار خواهم گذاشت / وقتی تو بیایی . . . ))
.
(( توضیح : پیشاپیش از همه علی الخصوص خانمها به علت بعضی کلمات رکیک موجود در متن و . . . خلاصه هر چیزی که ممکنه به نظرتون بی ادبانه بیاد عذرخواهی می کنم . این یه داستانه . ))

ساعت نه شب ، اینجا تهران است ، صدای جمهوری اسلامی ایران . ولی من اصلن حوصله ی اخبار رادیو را ندارم ، آن هم توی اتوبوس . بگذار هرچی دلش می خواهد برای خودش بگوید . سرم را تکیه می دهم به شیشه ی کناری ام و سعی می کنم بخوابم .

یک وری روی مبل لم داده و پاهایش را به طرز شهوت انگیزی روی هم انداخته . همانطور از جلویش دستش دراز شده تا روی دسته ی مبل . از همانجا آویزان شده و دارد تاب می خورد . دارد تاب می خورد . . . که می گوید چته ؟ چرا علاف نشستی ؟ مگه پول نداده بودی ؟ و بلند می شود وبه سمتم می آید . دامن مشکی بالا زانو و نیم تنه ی قرمز براق دارد به سمت من می آید . تا بیاید من هم نیم خیز شده ام . روی زانو هایم می نشیند و نگاهی به چشم هایم می کند . یک دستم را از زیر نیم تنه می سرانم تو و روی تنش می لغزانم . آن یکی دستم پشت شانه اش است . خم شده ام تا از روی مبل برویم روی زمین . خب چرا پایین حالا ؟ این همه مبل و صندلی هست . بخوای تو اتاق تهیه تخت هم هست . ولی من چیزی نمی گویم و همانطور ادامه می دهم . خب لابد همینجا راحت تری . باشه ، واسه من فرقی نداره . دست چپم که از پشت شانه اش فارغ شده مدتی ست بیکار است . بین زانو هایش نشسته ام . . .

پاهایم را گیر داده ام به دیوارهای تنگه ای تا سر نخورم پایین . از مردن نمی ترسم . هرگز نترسیده ام . اما هراس آورترین مرگ قابل تجسم برای من خفه شدن در آب است . بخاطر مردنش نمی ترسم چون بلخره یک روز باید بمیرم . علتش شاید یک فیلم که در کودکی دیده بودم باشد . خواندن و نوشتن که هیچ ، درست دیدن هم بلد نبودم که یک روز دیدم توی تلویزیون یک نفر را دست و پا بستند و توی تور پیچیدند و از توی کشتی انداختند توی دریا . بعدش چیزهای دیگری اتفاق افتاد . یک مدتی بعد هم مادرم ، همانی که محو فیلم شده بود بیخیال همه چیز سفره را پهن کرده بود و کتلت ها را توی بشقابها گذاشته بود و گفته بود بیاین ناهار . ولی من تا مدتها ، تا هنوز به این فکر می کنم که چه شد ؟ آیا او نجات پیدا کرد ؟ نه ، ممکن نیست . پس یعنی زیر آب جان کند ؟ . . . خفه شد ؟ . . . بجای هوا آب را نفس کشید و فریادش را ماهی ها هم نشنیدند و مرد ؟ تازگی ها می فهمم این یعنی سه دقیقه عذاب . از لحظه ی مدفون شدن زیر آوار آب تا مرگ یعنی سه دقیقه تلاش بی خود و بی ثمر . و تازگی ها فهمیده ام که قاعدتن نباید آن روزها می فهمیدم که مردن ، که جان کندن یعنی چه . ولی می فهمیدم و این یعنی اینکه از همان بچگی با مرگ اخت بودم و می دانستم که چیست . و از آن نمی ترسیدم ، الا از عذاب خفه شدن . درد مدفون شدن زیر آب قبل از خاک .

حالا پاهایم را گیر داده ام به دیوار تنگه تا نیفتم . چرا که اگر بیفتم خفه می شوم . چرا که از زیر این تنگه آب زلال رودخانه عبور نمی کند . زیر پایم برموداست . آیا من در آب خواهم مرد ؟ دست چپم لبه ی تنگه را چنگ زده است .

دست چپم کنار زانوی راستش را نوازش می کند و من همینطور که خم می شوم و صورتم را در هرم نفس های ملتهبش غرق می کنم دستم را می خزانم پایین تر . تنش داغ است . مثل داغ ترین اوقیانوس های دنیا . مثل آن قسمت هایی از اقیانوس ها در استوا که آبشان را تنور آفتاب تبخیر می کند . مثل همانجایی که نان را می شود آنجا زیر حرارت خورشید برشته کرد . مثل یک مزرعه ی داغ با هوای شرجی که گیس هایت تویش بی باد مواج می شود و با این همه مزرعه هنوز از خورشید نور گدایی می کند .

صبح که می آمدم ، مادرم روبروی خانه انتظار اتوبوس را می کشد . از آن طرف خیابان با نگاهی گنگ بدرقه ام کرد . با نگاه خواهش آمیزی شاید خبر وقوع فاجعه ای نزذیک را می داد : چیزی که اگر من بمانم به وقوع نمی پیوندد . با نگاهش شاید می گفت : . . . . پاهایم دور می شدند . قدم هایم می رفتند و من سر جایم مانده بودم . تا سر خیابان رفتم و سوار تاکسی شدم . می آمدم . خیابان خیابان دور می شدم اما هنوز دم در خانه مان بودم . هنوز توی یک تور گیر کرده بودم . توری محو و گنگ که انگار بامن حرفی ناگفته داشت . حتا حالا تنم داشت توی چیزی جا می شد و خودم هنوز توی تور دست و پا می زدم . ای کاش که توی آبم نیندازند . ای کاش .

اتوبوس کند می رفت . انگار به چرخ هایش جند تا تخته سنگ پیج کرده باشند . چشم هایم باز است . تنم کوفته است و دلم می خواهد خوابم ببرد . یک نفر چند صندلی عقب تر نشسته که به من نگاه می کند و به نظرم آشنا می آید . من هم نگاهش می کنم . وقتی سوار می شدم هم لحظه ای نگاهمان به هم گیر کرد . چندین سال قبل توی کلاس زبان انگلیسی توی یک موسسه ای با هم هم کلاس بودیم . اسمش یادم نیست .

می گویم تا کی می تونی با من بمونی ؟ جواب می دهد برا من فرقی نمی کنه . من هستم . تا هر وقت که تو بخوای . موهای نیمه مجعدش را با انگشت های قلمی اش شانه می کند و چند لحظه شانه به سر می ماند . مثل چند قطعه چینی که توی کهربا بدرخشد . یعنی برات فرقی نمی کنه ؟ هیچ حسی نداری ؟ معلومه که یه حسایی دارم . من هر کسی رو اینجا راه نمی دم . از هرکی خوشم بیاد می ذارم بیاد تو . نه منظورم این نیست . یعنی عاشق کسی هم شدی تا حالا ؟ از ته دل قهقهه می زند . انگار که یک دسته دارکوب دار می کوبند . انگار که یک گله اسب وحشی رم کرده از توفان بعد از جفت گیری شان شیهه می کشند . انگار که آبشار سرش را به سنگها می ساید و نرم فرود می آید ، متلاشی می شود . عاشق کی ؟ مثلن عاشق تو ؟ نه عزیز . من خیلی وقته فهمیدم این چیزا یعنی کشک . هر کی که راش می دم و میاد یه چند روزی هست . بعضیا بیشتر ، بعضیا کم تر . منم تا هستن همه شونو راضی می کنم . ولی عاشقی و این جنگولک بازیا واسه بچه دبیرستانیاست . پس با کسایی که عاشقت بشن چیکار می کنی ؟ می دونی ، من از اول با همه یه جوری تا می کنم که انگار قراره با هم بازی کنیم . مثلن چند دست چاربرگ . از اول میخو یه جوری می کوبم که کسی از این خیالا به سرش نزنه . از همون اول مثل یه زنی باهاشون برخورد می کنم که قراره بعد از کارش پا بشه و تف بندازه تو صورتشون و بره . اینطوری اونا هم یه طوری باهام راه میان که انگار می خوان بعد از کارشون کثافتو بپاشن توی صورتم و برن . اینطوری جفتمون راحت تریم . اونا می خوان حال کنن ، منم می ذارم .وگرنه پسرا خودشون الان فهمیدن که عشق و عاشقی به درد هیچ جا نمی خوره . شاید تو خیلی شوتی . من واقعن نمی فهمم یعنی چی ، یعنی چجوری . ببین ، فکر کنم می دونم منظورت از عاشقی چیه . بعضیا حسودن . دوست ندارن با کس دیگه ای باشم . تا وقتی که اونا میان و می رن اگه دوست داشته باشم کس دیگه ای رو راه نمی دم . ولی خب ، اونا هم خلاصه یه روز می رن . زندگی هم خرج داره دیگه .

از شیشه ی اتوبوس بیرون را نگاه می کنم . مادرم از لحظه ای که سوار اتوبوس شدم همینطوری توی ایستگاه نشسته و دنبال اتوبوس آمده . انگار باز توری دورم باشد ، مثل صیادی که زور طعمه اش بهش بچربد دارد با اتوبوس خرکش می شود و می آید . از شیشه که بیرون را نگاه می کنم نگاهمان تلاقی می کند و من کمرم از تحتانی ترین نقطه ی ستون فقراتم تا بالای بالای آن و تا توی مخچه ام و تا توی مخم تیر می کشد . سرم پر می شود از صدای داد و فریاد و خون تویش می تپد ،
می تپد ،
می تپد . . .

یک چیزی کم است . توی جیب هایم را می گردم . حتمن چیزی کم است . گرچه نمی دانم چیست . مثل همه ی وقتهایی که اینطوری می شود و تو لازم ترین چیز ممکن را جا می گذاری ، تو که انقدر احمقی . توی جیبم گوشی ام کم است . همان چیزی که از همه بیشتر لازم داشتم . و اتوبوس به لاک پشت ها می بازد .

توی اتوبوس چند پنگوئن و چند فک نشسته اند با یک خرس قطبی در آخرین ردیف صندلی ها و البته همکلاسی ام که گوشی اش زنگ می زند . بله . . . سلام . . . بله . . . خوب هستید ؟ . . . بله . . . صدایش محو می آید . انگار بخواهد رازی را محفوظ نگاه دارد . . . بله . . . ما هنوز نرسیدیم ، هنوز توی تهرانیم . . . بله ، بله ، روبروم نشسته ، یه کم اونطرف تر . آرام به سمتم می آید و می گوید با مادرت صحبت کن و لبخند می زند . دندان جلویی اش شکسته . صورت زیبایی داشت . خودم یک روز سر یک دختر زدم و زشتش کردم . همان زمان ها .

ایستاده جلویم . گوشی اش را نمی بینم . از توی گوشش چیزی در می آورد و می گیرد به سمتم . هدست است که ادامه ی سیمش توی یقه ی پلیورش گم شده . گوشی هدست را توی گوشم فرو می کنم ولی میکروفونش را نمی بینم . داد می زنم سلام . می گویی سلام . می گویم بگو . می گویی تو هنوز نرسیدی ترمینال ؟ چیزی توی صدایت می لرزد . می گویم نه . می رم ، اگه اتوبوسم رفته بود با یکی دیگه می رم . خیالت راحت خودمو می رسونم . فردا این موقع اونجام . می گویی نه ، نه مامان ، زنگ زدم بگم اگه می تونی بیا ، بیا امشب همینجا تو خونه باش ، آخه امروز . . . چرا انقدر بغض داری ؟ چرا می ترسی ؟ آخه امروز چی ؟ ولی نمی شنوی . هدست قطع و وصل می شود و من هیچ دلیلی بالاتر از لرزشی که در صدای بغض کرده ات بود نمی خواهم تا به سمت راننده داد بزنم وایستا ! وایستا حرومزاده من می خوام پیاده شم . و چه حرف مسخره ای . اگر بخواهم هم حرکت نمی کند . تا به خودم بیایم سمت مخالف خیابان ایستاده ام . این طرف خالی خالی است . انگار همه ی ماشین های تهران را تپانده باشند توی باند مخالف . منتظر یک ماشین ، یک موتور سیکلت ، منتظر یک دوچرخه ام تا بیاد و من بگویم دربست . صدایت تار و پودم را لرزاند . کاش همان اول ، دم در خانه می گفتی بایست تا می ایستادم . دربست ! تا دنیا را نگاه می داشتم تا بایستد . کاش همان اول می گفتی خانه بمانم تا همیشه جلوی در خانه بنشینم و قلاده بیندازم و کفشهایت را برایت بلیسم ، دربست ! کاش می خندیدی تا سالها بنشینم و از لبخند بنفشابی ات یک پرده ی بکر بریزم . اسمش را می گذاشتم گشایش شفق . برای تو می کشیدم تمام عمر . دربست ! کاش دست هایت را باز می کردی تا پرواز کنم ازپرتگاه تنگه ای که از کناره هایش آویز بودم . تا توی دست های تو ببالم . دربست ! که یک ماشین نگه می دارد و سوارش می شوم . آرام می رود و من در همین لحظه ی بیخیالی که او تخمه اش را مغز می کن صد بار تا خانه می دوم و می آیم و برمی گردم و می آیم و برمی گردم . می گویم تند تر برو . تا می پرسد چی ؟ داد می زنم تندتر برو تخم سگِ پفیوزِ مادر جـ *** . می زند کنار و پیش از آنکه قفل فرمان بدست بیاید به سمتم دویده ام ، دویده ام به سمت خانه . تا خانه راه درازی ست . کاش زودتر از اتوبوس پیاده می شدم . سر راهم چیزی سبز می شود که می زنمش کنار . هیکل یک مزاحم که انگار فحشش داده باشم برافروخته است . و من می دوم و چیزی می رود بالا و توی نور خورشید می درخشد . و من رها می شوم از دست های مزاحم . مردم جمع می شوند و شبکه ای از جوهای باریک لاکی رنگ که کثافات و گرد و خاک رویشان را گرفته در آسفالت خیابان تشکیل می شود . مردم جمع شده اند . کسی هم کاری به کار ذرات سرخ و پر از شهوت حیات که توی آب جوی کنار خیابان غرق می شوند ندارد .

ساعت نه صبح ، اینجا میدان گمرک است . یکی از میادین جمهوری اسلامی ایران .
+ نوشته شده در  86/03/11ساعت 17:46  توسط من  |