|
|
|
|
|
توی تاکسی روی صندلی عقب تنها نشسته م تا ماشین پر بشه و راه بیفتیم . یه پیر مردی که خسته هم به نظر می رسه درو باز می کنه و روی صندلی جلو با تکونای شدیدی که جهت استقرار کامل می خوره ؛ می شینه . بعد از این که سر جاش مستقر شده لم می ده و سرش و می گیره سمت پنجره و می گه : لا اله الا الله . . .
یه نگاهی به بیرون می ندازم . زیر لب می گم : برو بابا دلت خوشه |
||