تبليغاتX
...
(( جای خالی ها را با دانه های انار خواهم گذاشت / وقتی تو بیایی . . . ))
.
کلن که چی ؟!!!؟
.
+ نوشته شده در  86/04/08ساعت 22:47  توسط من  | 

.
این مطلبو به این علت می نویسم که احساس می کنم عده ی زیادی از افراد وبلاگستان کسایی هستن که به نوعی دغدغه هایی دارن که یه جورایی براشون مسئله ی فکری ایجاد می کنه . در واقع می تونم بگم که توی اکثریت وبلاگ نویس هایی که می شناسم یه رگه هایی از انفعال و خستگی روحی می بینم . البته خودمو از این مسئله مستثنا نمی کنم و بلعکس اعتراف می کنم که خودم هم یکی از این جور آدما هستم . البته نه کاملن ولی حدودن .
.
اصولن دغدغه داشتن چیز بدی که نیست هیچی چیز خوب و حتا لازمی هم هست . در واقع این مسئله نشونه ی زنده بودن یه آدمه . اما اینکه چه جور دغدغه هایی داشته باشی و اونا چه تاثیری روی روحیات و رفتارات داشته باشن چیزیه که خیلی مهمه . بهتون هشدار می دم که اگه دچار یاس فلسفی شدین یا خیلی توی خودتون فرو رفتین بجای اینکه بشینید و از اون حالت لذت ببرید (!!!؟؟؟!؟) یه مقدار فکر کنید که مسئله ی اصلی من این وسط چیه . آدم ممکنه فکر کنه مگه می شه از غصه خوردن لذت برد ؟! این قسمت از حرفم نیاز به یه مقدار توضیح داره :
بیماری مازوخیسم یا خودآزاری رو همه مون می شناسیم . وقتی بهتر نگاه می کنم می بینم خیلیا هستن که این بیماری رو تا حد زیادی دارن . نمودشو خیلی جاها می شه دید . مثل اینکه خودکشی کردنو ( به معنی درب و داغون کردن خودمون ) وقتی که یکی از عزیزامون می میره یه افتخار می دونیم و اگه کسی توی نزدیکامون باشه که توی مراسم ختم یکی از نزدیکاش خودشو خیلی ناراحت نشون نده تعجب می کنیم یا ممکنه یه حرفایی هم پشت سرش بزنیم . مثل اینکه آدم بی عاطفه ایه یا حتا آدم نیست ! یا اینکه وقتی کسی مریض می شه ما به جای اینکه خودمونو منطقی و با روحیه نشون بدیم هی غصه می خوریمو آه و ناله می کنیم که این باعث می شه اگه طرف حالشم خیلی بد نبود بد بشه یا خودشو به بدحالی بزنه یا اینکه اگه وضعش یه خورده وخیم بود حس کنه که الان لازمه بمیره چون اطرافیانش خیلی غصه دارن و ضایه ست که با این وضع یهو سرحال بشه و طبیعی ! یا اینکه اگه خودمون توی شرایط سختی از لحاظ کاری یا درسی یا عاطفی قرار بگیریم دوست داریم که خودمونو مصیبت زده جلوه بدیم که این البته جلب ترحم و دلسوزی و نتیجتن محبت هم می کنه . علتش هم اینه که از اینکه خودمونو اذیت کنیم یه وقتایی لذت می بریم . نباید خودمونم گول بزنیم چون خیلیامون اگه کاملن اینطوری نباشیم یه درصدی اینطوری هستیم .

حالا همه ی اینارو گفتم که چی بشه ؟ اینکه بدونیم اکثر وقتایی که ناراحتیم و داریم از یه چیزایی عذاب می کشیم در واقع خودمون خواستیم که اینطوری باشه نه هیچ کس دیگه . این ایجاد یه سیکل ناقص می کنه : من غمگینم ، من از این مسئله لذت می برم ، من غمگین می مونم یا غمگین تر می شم . دوباره : من غمگینم ، من لذت می برم که . . . می بینید ؟ واقعن بارها این مسئله برای خیلیا اتفاق افتاده . در واقع علت اینکه اینو مطرح کردم این بود که خودم این دوره رو گذروندم و از اونجایی که خیلی مسئله ی بدیه دوست ندارم هیچ کس دچارش بشه .

توی کتاب دیوید کاپرفیلد وقتی دیوید به اون قایق که درواقع خونه ی یه عده از دوستاشه می ره و خانوم نمی دونم چی چی رو می بینه که حرف شوهر مرده ش به میون میاد و گریه می کنه خیلی تعجب می کنه ( کتابو خیلی وقت پیش خوندم و اسما یادم نیست ) . و تعجبش وقتی بیشتر می شه که می بینه این برای همه عادیه و اینکه بقیه می گن زیاد جدی نگیر . اون خودش خیلی دوست داره با یاد آوری این خاطرات گریه کنه ! وقتی این صحنه از این کتاب با دیدن فیلم دیوید کاپرفیلد برام یادآوری شد یه دفعه احساس کردم که این حالتی که بعضی وقتا بهش دچار می شم چقدر کریه و زشته . از اون موقع سعی کردم که هرگز تکرارش نکنم . در واقع به هرکسی که دچار یه همچین حالتیه هم توصیه می کنم همین کارو بکنه . اگرم به این نتیجه رسیدین که اینطوری بودین اصلن از این بابت خجالت نکشید چون من با دقت توی زندگی نزدیکام از دوست و فامیل و آشنا و پیر و جوون متوجه شدم که این قضیه ( لاقل بین کسایی که من می شناسم و کم هم نیستن ) همه گیره . مهم اینه که تصمیم می گیریم از این به بعد چجوری باشیم !

###

پ.ن.بی ربط : به ترکه می گن امام اول کیه ؟ می گه راهنمایی کن . می گن شمشیرش معروفه . می گه فهمیدم زورو !

پ.ن.بی ربط 2 : آقا من اصولن بیشتر از داستان شعر می نویسم. اونم خیلی بیشتر . ولی علت اینکه اینجا نمی نویسمشون اینه که بلد نیستم تقطیعشون کنم ! یعنی بلاگفا تقطیعشو خراب می کنه . هر کی بلده بهم یاد بده چطوری توی بلاگفا بنویسم که از مثلن نصفه ی خط شروع کنه به نوشتن . یا اینکه چطور بین دو تا نوشته که با هم توی یه خطن فاصله بندازم .
+ نوشته شده در  86/04/03ساعت 1:9  توسط من  |