|
|
|
|
|
من دونفرم . یعنی در واقع یک نفر , با یک نفر دیگر . ما دو تا هیچ وقت از هم جدا نمی شویم . البته نه اینکه خیلی همدیگر را دوست داشته باشیم , او را که نمی دانم اما من حالم از او به هم می خورد . ولی ما جزئی از همیم و کاری هم از دست کسی بر نمی آید . او یک چیزی شبیه خرچنگ است . . . و چقدر هم این اسم بهش می اید . چنگ های خرکی آش را روزهاست انداخته بیخ گلویم و ول نمی کند . دفعه ی اولی که دیدمش سه سالی پیش بود . هیچ وقت آن روز را یادم نمی رود . یادم نیست برای چی قرار بود بروم کجا که رفتم . یعنی هم یادم هست برای چی هم یامدم هست کجا ولی دوست ندارم بنویسم . خلاصه رفتم آنجا . یک کار اداری بود که نیاز به مقداری مدارک و مقدار زیادی زمان داشت . یک عده آدم بودند که آمده بودند مدارکشان را گذاشته بودند جلوی یک عده آدم دیگر و به صف نشسته بودند تا نوبتشان شود و صدایشان کنند و بروند توی یک جایی . البته من جزو دسته ی اول بودم . بعد از اینکه صدایمان می کردند باید مدارکمان را برمِ داشتیم میبردیم تو و پای یکی دو برگه ی نیمه نوشته را امضا می کردیم . با یکی دونفری که جلوی من بودند مشغول صحبت شدم . برای اینکه زمان بگذرد وهیچ علت دیگری وجود نداشت . نفر اولی که چهره اش را ناراحتی عمیق و گنگی پوشانده بود , داشت می گفت بهترین تفریح برای روزهای تعطیل تماشای تلویزیون است . اینجا نفر دومی پرید توی حرفش که : نه بابا رفیق , اشتباه می کنی . آدم که نمی تواند تمام روز تعطیلش را بنشیند پای تلویزیون , برای چشم مضر است . در ضمن برنامه هایش هم اکثرن تکراری هستند . به نظر من رادیو واقعن محشر است . . . سر سلایقشان مشغول بحث بودند که من وارد گفتگویشان شدم : ببخشید دوستان که مزاحم صحبتتان می شوم ولی به نظر من مطالعه بهترین سرگرمی برای مواقع تعطیلی ست . و این در حالی بود که درواقع سرگرمی مورد علاقه ی من در تعطیلات خواب بود . خواب و فقط خواب و باز هم خواب و باز هم خواب , ولی به نظرم رسید که اگر نظر واقعی ام را مطرح کنم ممکن است احمق جلوه کنم . پس چیز دیگری گفتم . یک چیز با پرستیژتر . این اولین بار بود که خلاف عقیده ام را ابراز می کردم . شاید باور نکنید ولی واقعن بود . همانطور که داشتیم به بحثمان ادامه می دادیم دیدمش : هنگامی که نفر اول دهانش را برای صحبت باز می کرد یک موجود سیاه کوچولو می دیدم که با تلاش تمام سعی در مسدود کردن بعضی از سوراخ های تنفسی یا حتا کل حفره ی دهانی مرد می کند و این سبب جدالی بی پایان بین موجود کوچک و صاحب دهان شده بود . به جایی از بحث رسیده بودیم که نفر دوم تا حدودی با من هم عقیده شده بود وحالا داشت برای یکی از جملاتش از همسنگرش , یعنی من تاییدیه می خواست . درست نیست ؟ با توام رفیق . که من بی توجه به بحث دستم را از جلوی نفر دوم تا جایی که ممکن بود به نفر اول نزدیک کردم و همچنان که به دهان نفر اول اشاره می کردم با تردید خطاب بهش گفتم : توی دهانتان چیزی هست ؟ خیلی جا خورد چون ظاهرن اصلن انتظار چنین حرفی را نداشت . گفت مثلن چه جور چیزی ؟ گفتم یک چیز سیاه . گفت فکر نمی کنم و دهانش را جمع و جور کرد و آشکارا از اتفاقی که افتاده بود می رنجید . شاید فکر کرده بود منظورم نوعی کثیفی ست . خواستم توضیح بیشتری بدهم که از توی اتاق صدایش کردند . نوبتش شده بود . همه یک صندلی جلو رفتیم . نفر دوم که اصلن حواسش جمع رنجش مرد اول نشده بود گفت : بی جنبه چرا اینطوری کرد . بحث که انقدر جدی نبود . نفری که بعد از من نشسته بود در طرفداری از موضع نفر اول به نفر دوم گفت که حق با او بوده ولی نفر دوم خیلی بحث را به بیراهه برده , و این شد که بحث در مورد بهترین فعالیت روزهای تعطیل علی رقم رفتن آغاز کننده اش با شدت بیشتری ادامه یافت . داشتم به این فکر می کردم که علت ناراحتی مداومی که در چهره ی مرد اولی بود چه می توانست باشد ؟ آیا ارتباطی به آن موجود کوچک سیاه داشته یا نه ؟ حتمن داشته . من که فکر نمی کنم خوشم بیاید یک همچین چیزی توی دهانم باشد . ولو برای یک مدت کوتاه . توی همین فکرها بودم که مرد اولی با چهره ای بشاش و سرزنده و تقریبن رقصان از اتاق بیرون آمد و به سمت در خروجی رفت . مدتی گذشت تا بلخره نوبت من شد و وارد اتاق شدم . آن موجود سیاه مورد صحبت روی میز رئیس بود . همانجایی که برگه های نیمه نوشته رویش بودند و باید امضا می کردم . موجودی بود تقریبن به اندازه ی سوسک که با آهنگی ملایم کوچک و بزرگ می شد . نمی دانم . شاید در حال تنفس بود . ولی نه رئیس و نه هیچ یک از دیگر ساکنان اتاق اصلن ملتفتش نبودند . اعتراف می کنم در وهله ی اول گرچه بیشتر قیافه ای ابلهانه داشت تا ترسناک ولی من ازش ترسیدم . دقیقن مثل اینکه بخواهی روی برگه ای را امضا کنی که یک سوسک رویش نشسته . البته با این تفاوت که سوسک را می دانی چیست و من این را نمی دانستم . با چشم و ابرو خطاب به رئیس اشاره ای به موجود کردم . رئیس که مقصودم را درنیافته بود گفت : چرا قر و غمزه میای آقاجان ؟! امضا کن بعد از شما منتظرند . و من اطاعت کردم . در حال امضا کردنم هی روی میز به اینور و آنور می جهید و شاید خوشحال بود . آخرین امضا را که کردم تا آمدم دستم را از روی میز بجنبانم روی دستم پرید و از روی ساعدم دوید بالا و از چاک دهانم که از بهت و وحشت نیمباز بود خودش را تو انداخت . همان لحظه ی اول نفسم گرفت . حس کردم الان است که بمیرم . به حالت کسی که سکه ای دارد خفه اش می کند دستم را روی گلویم گذاشتم و چند بار ناامیدانه نفس کشیدم . پس پسکی رفتم و روی زمین ولو شدم . رئیس تقریبن داد زد : چی شد آقا ؟ چی شد ؟ و در عرض دو سه ثانیه چند نفر دورم جمع شدند . همین طور نفس های عمیق می کشیدم و با اشاره توی حلقم را نشان می دادم . چراغ قوه انداختند توی گلویم و شروع کردند به کاویدن دهانم . حضور و جنب و جوشش را حس می کردم . با یک نوع درد خفیف نفس می کشیدم و نمی توانستم از تمام حجم ریه ام برای این کار استفاده کنم . وقتی کم کم به این حالت عادت کردم به طرز مسخره ای , سکندری خوران از زمین برخاستم و در همین حین ضمن ابراز تاسف گفتم که این یک حالت عصبی ست که گهگاهی برایم پیش می آید . و این به آن دلیل بود که با آن همه کاوش در حلق من اگر چیز قابل مشاهده ای وجود داشت تا به حال دیده بودند . پس دلیلی برای توضیح نمی ماند . از اتاق که خارج شدم و نفر بعدی که داخل رفت دیدم که سه نفر اول صف بحث شان را شروع کردند . واضح بود که انفصالی در صحبت هایشان ایجاد شده . شاید بخاطر سروصدای داخل اتاق . تا از آنجا بیرون بیایم متوجه شدم که بحثشان راجع به چی بود . از آنجایی که احتمالن شما هم متوجه شدید دیگر نمی گویم . اگر هم متوجه نشدید از بلاهت خودتان است . در تمام طول مسیر نفسم به سختی بالا می آمد . جوری که انگار فقط از نصف حجم ریه ام استفاده می کنم . به خانه که رسیدم مستقیم رفتم جلوی آینه و دهانم را باز کردم . هنوز آن تو بود , و چه حرف احمقانه ای : کجا می توانست رفته باشد ؟ با تمام قدرت سعی می کرد هرچقدر می تواند جلوی نفسم را بگیرد . گاهی به پایین مکیده می شد و کاهی به شدت به بیرون پرت می شد . ولی _ انگار فقط برای همین زاییده شده باشد _ با تمام وجود خودش را توی دهانم نگه می داشت و جلوی راه تنفسم را می گرفت . از آن روز تا به حال چندین مرتبه سعی کردم درش بیاورم . هر بار دستم را توی دهانم بردم تا بگیرمش , ولی در نهایت منصرف شدم چون هیچوقت _ با تمام تلاشی که می کردم _ نمی توانستم لمسش کنم . از فکر کمک خواستن هم بعد از مدتی بیرون آمدم . چون به هرکس که گلویم را نشان می دادم چیزی نمی دید و در خوشبینانه ترین حالت این کارم را به حساب یک شوخی مسخره می گذاشت . در واقع چند وقتی ست که او را به عنوان عضوی از وجود خودم پذیرفته ام . شاید این روزها برایش اسمی انتخاب کنم . البته اگر اسمی برازنده اش بیابم . دفعه ی اولی که توی گلویم خوابید فکر کردم که مرده است . همین که خواستم برش دارم و بیرون بیندازمش ناگهان از خواب پرید و دستم را گاز محکمی گرفت و با شدت بیشتری به کارش ادامه داد , که این به نظر نوعی اعتراض می آمد . چند دفعه ی بعد هم که خوابید اتفاق های مشابهی افتاد که مرا به این نتیجه رسانید که از بیرون کردنش حداقل در زمان خواب خودداری کنم . گاهی که سرخوش تر باشد بیشتر توی گلویم ورجه ورجه می کند که این نوعی محرک برای شادابیهای من می شود . گاهی که کمی سیگار می کشم برای مدتی کم جنب و جوش تر می شود و بعد آرام آرام دوباره به کار می افتد و برای چند دقیقه ای به نحو اعتراض آمیزی بیشتر بالا و پایین می پرد . این روزها بعضی وقتها فکر می کنم اگر یک روز نباشد چقدر دلم برایش تنگ می شود . |
||
|
|
|
|
|
بدنم مدتی ست دائم می لرزد . نه اینکه یک حالت رعشه ی عصبی باشد یا اینکه چیزی شبیه لرزیدن از سرما . دائم می لرزم , آنهم از ترس . تازگی ها یک دوست جدید پیدا کرده ام . عوضی ست . یک حرامزاده ی به تمام معنا . اسمش . . . نمی دانم . یعنی می دانم اسمش چیست ولی نمی توانم خوب تلفظ کنم . کلمه را که نتوانی تلفظ کنی نوشتنش هم سخت می شود . در واقع می شود گفت دیگر تقریبن ممکن نیست . پس اسمش را نمی گویم ( بالاجبار ) . اصلن اسمش اهمیت چندانی ندارد . چیزی که می خواهم بگویم اینکه علت ترس من از اوست . در واقع از خودش می ترسم . از حضورش . و این ترس دائمی ست . چه وقتی باشد چه وقتی نباشد تنم را می لرزاند . وقتی باشد از حضورش می ترسم و وقتی نیست همیشه در هراس آمدن ناگهانی اش دندانهایم به هم می خورد . چون هیچ وقت معلوم نیست کی می آید . گفتم که عوضی ست . نه تنها نمی دانم که فلان روز وفلان ساعت می آید بلکه حتا ممکن است ناگهان به خودم بیایم و ببینم که از در اتاقم آمده تو ( گاهی هم از پنجره یا دیوار ) . چون حتا شعور در زدن هم ندارد . یک دفعه وقتی تصمیم می گیرد بیاید پیشم طبق قضیه ی حمار از کوتاه ترین مسیر ممکن که خطی راست بین من و اوست استفاده می کند و می آید . ملاحظه ی هیچ چیز راهم ندارد . حتا به این فکر نمی کند که بعضی از لحظات آدم خصوصی هستند , مثل لحظه ی لباس عوض کردن یا قضای حاجت . گفتم که , عوضی ست . روز اولی که دیدمش شب بود . عادت دارم قبل از خواب چند صفحه مطالعه می کنم تا خوابم بگیرد . داشتم کتاب می خواندم که از پشت بام صدا آمد . این صداها مدتها بود که هر شب به گوش می رسید . صدایی مثل جابجا شدن اجسام فلزی سنگین و برخورد لوازم آهنی به هم . آن هم به شدت . اما امشب حکایت دیگری بود . صداها بی پرواتر از همیشه بودند . گاه و بیگاه صدایی مانند فریاد کسی که زجر می کشد استخوانم را می خراشید . هر دفعه به اهل خانه گفته بودم آنها اظهار بی اطلاعی کرده بودند و بعضن نگاه عاقل اندر سفیه تحویلم داده بودند . یک بار با پدرم سر این موضوع بحثم شده بود . می گفتم صدا می آید . می گفت کدام صدا و اعتراض می کرد که چرا از خواب بیدارش کردم . گفتم که فکر می کردم با این همه سر وصدا خودش بیدار شده باشد . می گفت می بینی که نشدم . و راست می گفت . روزها گذشت تا فهمیدم این صداها یا و جود ندارد یا من تنها کسی هستم که می شنومشان . آن شب هم مثل تقریبن هر شب سر و صدا بالا گرفته بود . داشتم دیوانه می شدم . . . این چه صدای ست ؟ چرا فقط من می شنوم ؟ دیوانه شده ام ؟ یا خانواده ام قصد آزارم را دارند که گوش به کری می دهند ؟ سرآسیمه توی اتاق قدم می زدم و صداها لحظه به لحظه شدیدتر می شدند و آزاردهنده تر . و من تند تر قدم می زدم و دیوانه وار تر . یک دفعه ضامنم در رفت و از جا جهیدم . رفتم به سمت آشپزخانه و تیزترین کاردی را که می دیدم برداشتم و به سمت پشت بام رفتم . دست و پایم می لرزید و عرق سرد روی پیشانیم نشسته بود . صداها باز هم شدیدتر می شدند و البته این دفعه واضح تر . این نشان می داد که به مرکز تولید صدا نزدیک می شوم . در پشت بام را که باز کردم و پایم را تویش گذاشتم صدا قطع شد . انگار هیچوقت صدایی نمی آمده . ولی این نه تنها ارامم نکرد , که عصبی تر هم شدم . چاقو را به حالت تهدید آمیزی بالا گرفتم و تقریبن داد زدم کی آنجاست ؟ هیچ صدایی نیامد . تکرار کردم کی هستی ؟ مگر آزار داری آنقدر سر و صدا می کنی ؟ دیدم باز هم صدایی نمی آید . یکی دو مرتبه ی دیگر تکرار کردم و وقتی از گرفتن جواب ناامید شدم از پله ها آرام آرام پایین آمدم . احساس حماقت شدیدی می کردم . تازه توی رختخوابم آرام می گرفتم که آمد تو . در ملاقات اول انسان بسیار تمایل به دیدن چهره ی شخص مقابل دارد . علی الخصوص اگر طرف بدون دعوت آنهم نیمه شب بدون هیچگونه سر وصدایی و کاملن ناگهانی وارد اتاق خواب آدم شده باشد . ولی از آنجا که چراغ خاموش بود چند لحظه ای این میل بی جواب ماند . با قدمهای آرام و شمرده به سمت تختم آمد و در این مدت به علت دیدن سایه ای که در تاریکی به سمت من می آید قدرت حرف زدن یا هرگونه عکس العملی از من سلب شد : ترسیده بودم . تا حد مرگ ترسیده بودم . یک سالی گذشت تا بالاخره جلوی تختم ایستاد و صورتش را دیدم . توصیفش نمی کنم . وصف چهره اش به کار شما نخواهد آمد . فقط همین قدر بدانید که زیبا بود . بی نهایت زیبا . اما من با آن حالت ورود و اتفاقی که چند لحظه ی پیش افتاده بود , به علاوه ی عصبانیتی که در صورتش بود ترسیدن و باز هم ترسیدن را بر لذت بردن از چهره اش ترجیح دادم . اگر چند لحظه دیرتر به حرف آمده بود شاید پس افتاده بودم . پرسید تو بودی که آمدی بالا و سر و صدا کردی ؟ جانم درآمد . در چهره ی مصممش چیزی بود که می گفت از جواب سوالش آگاه است . صدای پارس سگ می آمد . دفعه ی آخر باشد مزاحم کار ما می شوی وگرنه خودت می دانی , و همانطور که آمده بود رفت . صدای پارس سگ چند لحظه بعد از رفتنش در صدای دوباره ی ابزار فلزی که شدت می گرفت گم شد . این روزها هنوز هم ازش می ترسم . با این که با هم دوست شده ایم , با این که هر وقت بتواند از کار فرار کند و بیشتر پیشم بماند توی تختم کنارم دراز می کشد من هنوز هم ازش می ترسم . ولی حالت ترسی که نسبت بهش دارم با آن روز اول تفاوت های زیادی کرده . یک نفر که در منطقه ی گرمسیری زندگی کرده باشد اگر ببری اش به منطقه ای سرد و یخ زده بار اول سرما را جور دیگری حس می کند . مثل یک تجربه ی بکر . ولی اگر هر چند وقت یک بار به آنجا مراجعت کند هر دفعه باز هم سردش می شود , ولی می داند که سرما چیست . شاید از سرما خوشش هم بیاید . شاید حتا به خاطر اینکه کمی سردش شود حاضر باشد پولی هم بپردازد . او دیگر به سرما خو گرفته . مثل من که با این ترس خو گرفته ام . من حالا از این ترس لذت می برم . شب بعد باز هم به بام رفتم . سر و صدا می آمد ولی علت رفتن من این نبود . رفتم چون می خواستم آن تجربه ی بکر را تکرار کنم . حالا دیگر می دانستم که واقعن سر و صدایی هست , اقلن برای من , برای خود من _ که این کاملن کافی بود _ . دیگر می دانستم که این سروصدا یا کار اوست یا دار و دسته ای که او عضوی از آن است . حالا صدای هرچی هست باشد . به من چه . فقط مهم این بود که او آن بالاست . حس سردی که ترس می نامی اش , گه گاه آنچنان جذاب است که تو را به سوی کشف ناشناخته ی مولدش می کشاند و آن شب , شب دوم با من چنین کرد . صدای ناله ی گربه ای می آمد . این بار چاقو نبردم . از در پشت بام که رفتم تو دوباره سکوت برقرار شد . چشم هایم ملتهب و بی صبرانه دنبال آن چیز می گشت . همانی که نامی نداشت هنوز . چند دقیقه ای بی قرار تمام کنج های پشت بام را با سرسختی جست وجو کردم . تقریبن از یافتنش ناامید می شدم که یکدفعه یک کنار ساختمان جلویم درآمد . مثل شب قبل عصبانی به نظر نمی رسید , ولی ناراضی بود . با چشم های پرسشگرش نگاهم کرد و گفت دنبال چیزی می گردی ؟ آب دهان را که سنگین شده بود به زور بلعیدم و یک قدم پس رفتم . هنوز جسارت حرف زدن باهاش را پیدا نکرده بودم . آمده ای این بالا چکار ؟ نباید دیگر بیایی . شب ها اینجا مال من است . همین حالا برو . دیگر نبینمت . یک قدم در جهت اشاره ی دستش برداشتم و آرام آرام دو و سه قدم . . . احساس کردم اگر حالا بروم دیگر برگشتنم بی معنی ست . باید همین حالا _ اگر این احساس سرد را باز هم می خواهم _ چیزی بگویم . باید بمانم . و ایستادم . گفت چرا ایستادی ؟ تمام جسارتم را جمع کردم , از تمام قسمتهای بدنم . ولی جسورانه ترین جمله ای که به دهنم آمد این بود : سر و صدا نمی گذارد بخوابم , و انگار آنقدر آرام کفتم که نشنید چون پرسد چی ؟ صدای لرزانم را بلندتر کردم و گفتم : از سر و صدا خوابم نمی برد . یک دفعه انگار که فحشش داده باشم داد زد : خب به درک ! موهای براق مشکی اش را که باد پاشده بود توی صورتش با عصبانیت کنار زد . نیم صورتش مهتاب بود و نیم صورتش محاق . یک بار گفتم اینجا شب ها مال من است . هر کاری بخواهم می کنم . کاری نکن مثل اینهایی که می بینی از خودت صدا دربیاورم . برو خدا را شکر کن که سراغ خودت نیامدم بدبخت . ولی من بجز چند شیئ که متعلق به پشت بام بودند و مطمئن بودم که صداها از آنها نیست چیزی نمی دیدم . هنوز همانقدر می ترسیدم , مثل همین حالا . ولی ترسی بود نزدیک تر و آشناتر . دست و پای لرزان و بی رمقم را جمع کردم و افتان و خیزان از پله ها پایین آمدم . شب سوم ندیدمش . شب چهارم خودش آمد . داشتم کتاب می خواندم و حس کرده بودم که توهمی را به فراموشی سپرده ام که سایه ی سنگینش نفهمیدم از کجا روی کتاب افتاد . طول کشید تا جرات کردم بالا را نگاه کنم . درواقع آنقدر طول کشید که که طاقتش تمام شد و او سرش را آورد پایین . توی صورتم نگاه کرد . فاصله ی صورتش تا صورتم چند بند انگشت بود . کمتر , به اندازه ی اینکه دستم را روی چشم هایم بگیرم , دستهای لرزانم را . چرا که وقتی دستم را روی صورتم می گذاشتم دستم به صورتش مالیده شد . و این ترسم را دو چندان کرد . گویی قلبم از سینه کنده می شد . ولی به زودی دریافتم که این نهایت وحشت من از او نیست , چرا که آن فاصله حداقل فاصله مان نبود . دستهایم را وقتی از روی صورتم برداشتم که دیگر این لذت عمیق بارها بزرگتر از لذت لحظات نخست شده بود . من در چنگال او بودم , بی دفاع . مثل خرگوشی که دندانهای گرگ پوستش را سوراخ کرده و آرواره های گرگ فقط آنقدر فشرده شده است که که خرگوش توان گریز نداشته باشد . چشم هایم را که گشودم چهره ی منقلبش را دیدم . آن صورتی که گفته بودم حالا به شکلی دیگر می دیدمش . به همان زیبایی ولی زیبایی اش جنس دیگری داشت , آن بار اول مثل کالایی هولناک و زیبا بود که سکه های توی جیبت بهت می گویند به دلت صابونش را نزن . ولی حالا فرق داشت . حالا او , این آرزوی هولناک را چونان هدیه ای به من تقدیم می کرد . به من تقدیم کرد . , و من آن شب تا جایی ترسیدم که اطمینان یافتم بیش از این گنجایشش را ندارم . بعد از آن چندین بار بهش گفتم از فکر شب ها بیرون بیا . گفتم روزها هم پشت بام مال توست . و او نگاهم کرد و چیزی نگفت . چند وقتی ست بیشتر می آید . هنوز وهم انگیز است . شب ها انگار که ماری باشد توی بسترم می خزد و به من می پیچد . و من از هراس نیشی که هر دم ممکن است خونم را زهر آلود کند بر خود می لرزم . گاهی دست های ترسناکش را روی پوست بی دفاع سینه ام می کشد . انگار که اهریمنی باشد که می خواهد سینه ام را بدرد , از ترس کرخ می شوم . و او مرا باز هم می ترساند . باز هم بیشتر می ترساند . فکر می کردم ترسم از ندانی ام است . از اینکه نمی دانم او چیست . یک بار شب از او پرسیدم . با نگاه تهدید آمیزش گفت مگر تو نمی دانی ؟ گفتم نه ( و این گفتگو در هاله ای سنگین از وهم پیش می رفت ) . گفت اگر تا به حال نفهمیده ای چی هستم بعد از این هم نمی فهمی . ولی بیا برویم نشانت بدهم شبها آن بالا چکار می کنیم . او شکنجه گر بود . او سرگروه شکنجه گران تمدن خودشان بود . تمدن همان چیز هایی که تا آن موقع نفهمیدم که چه هستند و هنوز هم . پشت بام ما شکنجه خانه شان بود . مجازات هر جرمی در جامعه شان چنان که به من گفت این بود : شکنجه تا ابد . چرا که آنها هرگز نمی مردند . اینها چیزهایی بود که او به من گفت . پیوسته می پنداشت که من تمام صحنه های شکنجه ای را که شب ها او وزیر دستانش می سازند می بینم . ولی من فقط او را می دیدم و مدام صدای عجز و لابه و گاه و بی گاه فریاد کسانی که زجر می کشند را می شنیدم . من تنم می لرزید . و این برای هردومان لذت بخش بود . آمد ! آمد! دارد می آید . نزدیک می شود . من می ترسم , می ترسم ! جلوتر می آید و این بار بی کلام در بسترم می خزد . تنم از ترس منجمد می شود گرچه او را التهابی عجیب می سوزاند . دست هایش روی صورتم , دور تنم است , و او نزدیک است . همچنان که احساس بی قراری و دهشت من به اوج می رسد او نیز هولناک تر از همیشه می شود . و ما با هم یکی می شویم . مثل تقریبن هر شبی که او می اید . او می رود . بی حرف می رود همانگونه که آمده بود . من می مانم و رعشه ی منتظرانه ای تا بازگشتش . # # # این چند روز آخر هر شب می آمد . هر شب هراس انگیزتر از قبل . می گفت پا به ماه است . می گفت برای بچه مان اسمی انتخاب کنم . حالا صدای گریه ی یک نوزاد هم چند شب است از پشت بام می آید . و او دیگر نیامده . و من مرده ام . به نظر می رسد مرده باشم . |
||
|
|
|
|
|
1 ) رسول ملاقلی پور امروز ( البته حالا دیگه دیروز ) فوت کرد . خب خدایش بیامرزد . تا اینجای کار که مشکلی نداره چون همه مون _ البته به غیر از اونایی که خیلی پارتی شون پیش خدا کلفت باشه* _ یه روزی باید بمیریم ! حالا یا به رحمت خدا بریم یا خدایی نکرده . . . امشب ( یعنی در واقع دیشب ) شبکه ی دو به همین مناسبت یکی از فیلمای این کارگردان بزرگو پخش کرد . فقط سوال اینجاست که وسط این همه فیلم تازه تر که مسلمن تصویر روشن تر یا در واقع نهایی تری از دیدگاههای ایشونو نشون می داد چرا رفتن سراغ "سفر به چزابه" ؟؟ چرا مثلن "مزرعه ی پدری" رو پخش نکردن . . . ؟ می دونید شاید این مقایسه زیاد درست نباشه می دونم , ولی این کاری که کردن در واقع شبیه این بود که برای معرفی کار یه آدمی مثل بهرام رادان به یه نفر که نمی شناسدش به جای "سنتوری" یا مثلن "سربازهای جمعه" برن سراغ یه چیزی مثل "آبی" !! 2) امروز داییم رفت استرالیا . و این در حالی بود که من سر کلاس حواسم به چیزایی مثل ژاکوبی یا دیفرانسیل کامل یا بردار نرمال رویه بود . کلاس که تموم شد تازه یادم افتاد که پرواز محمد امروز بوده . وقتی اومدم خونه تقریبن هیچ اعتراض کلامی ای به مادرم نکردم , چون به اندازه ی کافی از تک تک حرکاتم اعتراض می بارید ! خب همینه دیگه , چه می شه کرد , به فکر تحصیل آدمن . پدر و مادرو میگم . البته راستشو بخواید زیادم مقصر نیستن چون موبایلمو تمام امروز خاموش کرده بودم . از یکی دو روز قبل هم بهم گفته بودن . ولی من کم حافظه ام . اگه هر شب نگاه نکنم فردا چه کلاسی دارم مطمئنن تا آخر ترم هم نمی تونم رو حافظه م حساب کنم ! نتیجه ی نهایی اینکه شاید محمد خیلی از دستم دلگیر شده باشه . مونا زن داییم هم تا چند روز دیگه به همون مقصد عازمه . باید جبران کنم . تورو خدا راهنماییم کنید ! چیکار کنم بهتره ؟! 3) داشتم خبر مربوط به مسابقه های بوکس جام فجرو از تلویزیون نگاه می کردم که یهو . . . پدر ( با صدای بلند خطاب به مادر که حدود ده متر باهاش فاصله داره ) : " خانوم ! مایع دستشویی نداریم ؟! " تلویزیون : " . . . با اقتدار بر حریفان . . . " مادر ( به همون بلندی که گفتم ): " نه !! " ... ای بابا بخر دیگه ! . . . دو سه روزه این جامایعی خالی شده ! . . . در وزن 64 کیلوگرم . . . فروشگاه نرفتم , خرم ( منو می گه ) نبود خونه بار کش نداشتم ! فردا می رم ! . . . و در مجموع با کسب . . . حالا یه صابون بذار فعلن اینطوری که درست نیست ! . . . گذاشته بودم , کامیار ( داداشم ) برداشته صورتشو احتمالن بشوره . . . در این مسابقات سه تیم داخلی . . . خب حالا یه دونه دیگه بده من دستمو بشورم ! . . . و الخ . . . ! خب همونقدر که شما از این خبر دستگیرتون شد منم دستگیرم شد ! در ضمن صمیمیت و گفتمانو داشتی ؟! * پ.ن : خدا تو این زمینه ظاهرن پارتی بازی تو کارش نیست ! البته تا به حال . چون مثل اینکه این آقای جزایری رکورد خودیاری رو شکسته . ببینیم با خدا می تونه کنار بیاد ( آخه مثل اینکه با نماینده هاش رو زمین خوب اومده !) . |
||
|
|
|
|
|
حکایت شن باد است بازوی آسیاب زندگی اش . سجده می کند به این امید کز کرانه تا کرانه اش طوفان باشد این دشت تا بالهای آسیاب به سنگینی بگردد و آسیابان در گوری / با دریچه ی نوری حقیر ( که دانه های موذی شن گاه و بی گاه /هاشورش می زنند ) چوب خط مرگ پر می کند . و همچنان حکایتش / حکایت شن باد است . . . :::::::::::::::::::::::::::::::::::: پ.ن1: یه نفر بدون لینک و ای میل با با یه اسمی که برا من ناآشناست کامنت گذاشته که منو می شناسه و یه نفر دیگه هم منو " طیبه " تشخیص داده ! با توجه به این که من کاملن خودمو " من " معرفی کردم و هیچ آشنایی ای هم ندادم باید بگم : عجیبن غریبا ! بابا شما برادران سازمان اطلاعات اینجا هم دست از سر ما بر نمی دارید ؟! به هر حال من از همینجا اعلام می کنم که هر کسی به جز اونایی که بهشون آشنایی دادم اگه منو شناخت می تونه با یه کامنت هویتمو فاش کنه و اگه درست گفته باشه برنده ی یک دستگاه پروتون می شه که مال بابامه و اگه می تونه بیاد از بابام بگیردش ! پ.ن2: اگه کامنت نمی ذارین که خب نذارین چیکار کنم ! ولی اگه می ذارین ترجیحن در مورد شعر باشه . پ.ن3: راستی بهم بگید ترجیح درسته یا ترجیه ؟( نیشتو ببند . اونی که به منم گفتی خودتی . برو راست می گی یقه ی معلممونو بگیر ! ) |
||
|
|
|
|
|
من پنج راند بوکس کردم . تو راند سوم حریف اولو ناک اوت کردم , تو راند پنجم دومی خسته شد از رینگ رفت پایین . علی آقا گفت تو هم بسه فلانی . امشب عالی بود . تمریناتتو قطع نکن سال دیگه می ری برا کشوری . شونه شو بوسیدم و از رینگ اومدم پایین . . . . از باشگاه که اومدم بیرون دیدم خیلی می طلبه , یه نخ سیگار روشن کردم کشیدم . می گن ضرر داره . ورزشو می گم . می گن برا دخانیات ضرر داره . همیشه از چار پنج سال پیش تفریحی می کشیدم و البته هیچوقتم حتا به فکر ترک کردن نیفتادم . حالا بذارید قهرمان کشور که شدم بازم بگید سیگار نفسو می گیره . کی از بوکسور بیشتر نفس می خواد ؟ |
||