تبليغاتX
...
(( جای خالی ها را با دانه های انار خواهم گذاشت / وقتی تو بیایی . . . ))
دو هفته از ترم جدید رفته و من هنوز وسط درسای پاس نشده و امتحانای نداده ی ترم قبل و انتخاب واحد این ترم گیج میزنم . امان از وقتی که تو این گیر و دار کتاب و مجله خوندنت هم بگیره ! نمی دونم این مجله ی درپیت چی داره که با اینکه لجمو در میاره هنوزم ۴۰۰ تومن هفته ای حرومش می کنم ! یه نوستالژی بخصوصی توشه.  
+ نوشته شده در  85/11/25ساعت 18:15  توسط من  | 

شروع همواره ی خاموشی من
روبروی من نشسته است
و بیخیال دغدغه های حسودانه ام
در خیال مشغله های عشقبازانه ی خویش است

::::::::::::::::::::::::

می گویی بگو , چیزی بگو !
نمی گویم ؛ که تو در کلام نمی آیی
و باز خودآزاری می کنم با خیال مشغله هایت

باز می گویی بگو
نمی گویم " گفتن نمی دانم "
نمی گویم تمام خیابانی که پیمودم آرزوی گفتن بود و نگفتم
( خیابانی به بلندای نگاه تو
و نمی دانم , شاید تا مرگ . . . )
که من خیابان را سراسر ؛ تا سوختن
تنها نوشتم
و سودای آتشین گویش
زیر خاکستر سینه ی تاریکم ماند

می گویی " بگو نیمه جانم کردی "
و نمی گویم که تمام جاده را لال ماندم و سرودم
و تو با نبودنت چه بر سر این گنگ آوردی
نمی گویم و کاش می دانستی
که خود سرودنم را از گفتنم دوست تر می داشتی

می گویی " چیزی بگو مردم از بیتابی ! "
و من بی طاقتی ات را
در زمینه ای سبزآبی
با یک گله اسب وحشی رمیده از طوفان
می سرایم

فریاد می زنی " بگو ! این لبها پس به چه کار می آیند ؟ "
نمی گویم
و افسوس که نمی دانی
این لبها
فقط محض بوسیدن توست . . .
چشمانم خیس , دستهایم متلاطم , و سینه ام متروک می شود
تا گله ی اسبهای اساطیر
بار دیگر در چمن زار های خیس
مستانه به شیهه درآیند , تا باز رم کنند . . .
و سواران به ناموس شاعر چنگ اندازند . . .

::::::::::::::::::::::::

و تو می روی و هیچوقت نمی آیی
چرا که دانه ی تگرگ ارزانی خاک است
و بی بهره ترین تشنه از باران خورشید تابناک
وتنها کلام ناسروده نزد شاعر خواهد ماند
+ نوشته شده در  85/11/22ساعت 0:4  توسط من  | 

چند روز پیش با یکی از دوستام صحبت می کردم , گفت که یه مدتی برای اینکه وزن اضافه کنه شیر خشک می خورده . منم با یکی از نزدیکام که پزشکه مشورت کردمو تصمیم گرفتم که همین کارو بکنم . ( نیشتو ببند ! ) آخه من لاغرم .
خلاصه رفتم داروخونه گفتم آقا یه شیر خشک پرچرب می خوام . گفت دفه ی اولشه شیر خشک می خوره ؟! گفتم : ها . . . ؟! آره ! خلاصه گرفتم اومدم .
دو روزی از این شیر خشک خوردم , نمی دونم سه وعده یا چاهار وعده . کم کم احساس کردم که شدیدن گشنمه . دو برابر همیشه می خوردم . یه احساس گرسنگی بدی بهم دست داده بود . هرچی می خوردم گرسنه بودم . یه جوری که دو سه برابر همیشه می خوردم , دیگه واقعن معده م جا نداشت و مریم (= مری + ام ) انقدر غذا برده بود پایین که دیگه جون نداشت . ولی بازم گشنه م بود . از اون گرسنگیایی که از طریق هیپوفیز کنترل می شه و حالت روانی داره نه واقعی . یه دفه فهمیدم چرا این طفل معصومای شیرخشک خور همیشه گرسنه هستن : روزی چندین وعده شیر می خورن که حجمش از شیر مادر خیلی بالاتره و وقتی خوراکی هم دست کسی می بینن خودکشی می کنن .
همه ش دارم فکر می کنم من هم زبون دارم هم دست و پا که بگم گشنمه یا برم یه چیزی بخورم , ولی اون طفلیا چی ؟ همه ش می گم هیچوقت نمی ذارم بچه م شیر خشک بخوره . ولی از همه مهمتر این روزا دائم فکر می کنم چقدر آدم می تونه کثیف باشه که برا فرختن دو تا بسته بیشتر از محصولش ( یعنی اون شیر خشک کوفتی ) یه همچین بلایی سر یه عده بچه ی زبون بسته بیاره .
+ نوشته شده در  85/11/16ساعت 0:11  توسط من  | 

سلام .
یکی از دوستام که اون بهم پیشنهاد داد وبلاگ بنویسم می گفت کامنت توی وبلاگ به آدم انگیزه ی نوشتن می ده . حالا حرفشو می فهمم . امروز کلی تردید داشتم بعد از این همه وقت که با خودم کلنجار رفتم تا یه جایی رو درست کنم که توش یه حرفایی رو بنویسم که دیگرون بخونن حالا که درست کردم , اصلن بیام حذفش کنم و خیال خودمو راحت کنم یا نه ! همینطوری آنلاین بودم گفتم برم تو وبلاگ ببینم چند چنده ! یهو اومدم تو دیدم چار تا کامنت اومده ! اصلن انتظارشو نداشتم . کلی ذوق مرگ شدم !! حالا مهم نیست که کامنت چهارم از طرف سایت ... اومده یا مثلن دوستایی که کامنت گذاشتنو نمی شناسم یا یه همچین چیزایی , مهم این بود که چهار تا کامنت اومده و این نشون می داد حداقل وبلاگ من چهار بار باز شده ! و این یعنی یه پیروزی بزرگ ! یعنی یه علت که احساس کنی خیلی باحالی یا یه علت که حال کنی یا یه علت که مثلن دارم چهار تا دوست جدید پیدا می کنم یا یه علت که ... ( گیر نده دیگه ! با کامنتا حال کردم !)
خلاصه من از همینجا ابراز میکنم که الان کلی سرحالم و اصلنم مهم نیست که فکر کنی که خیلی کامنت ندیده ام یا هر چیز دیگه ! مهم اینه که من الان دارم حال می کنم و تو هم اگه می تونی حال کن !
به هر حال من دوستیمو با دنیای وبلاگستان آغاز کردم و امیدوارم این دوستی تاثیر خوبی توی زندگی من و شما بذاره . الا ای حال , چیزی از خودم ندارم که بنویسم ( یا دارم و نمی خوام بنویسم !) ولی یه چیزی از یکی دیگه می نویسم که امیدوارم خوشتون بیاد :


. . . آنگاه
گهواره های کهنه را
در گورهای تازه
تکان دادی

و همزمان
پروانه را
از پیله اش
پراندی

تا ترمه های باران خورده را
بر شاخه ی گوزن / بیاویزد

مشقم کن
آنجا که عشق را زیبا بنویسی

فرقی نمی کند که قلم
از ساقه های نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر . . .

حسین منزوی
+ نوشته شده در  85/11/13ساعت 21:40  توسط من  | 

این روزها حال و هوا حال و هوای محرمه . ولی من بر خلاف هر سال زیاد توی حس و حال این روزها نیستم . نمی دونم چه سریه که یه ارتباط مستقیمی هست بین میزان تمیزی جلد شناسنامه ها و پاکی قلبا ! به فکرش افتادم یه بررسی بکنم اگه واقعن تاثیر داشت شناسنامه ی المثنی بگیرم یا لااقل جلد شناسنامه مو عوض کنم .

دارم یه بازی آنلاین می کنم که خیلی چند روزیه وقتمو می گیره . البته وقت گیر نیست ، ولی من خیلی روش وقت میذارم . بیکاریه دیگه !

(( یه ساعت دنبال یه کتاب قیصر گشتم که یه شعری رو از توش بذارم اینجا ، ولی نه کتابو پیدا کردم نه حتا اسمش یادم اومد ... یادم اومد : آیینه های ناگهان ! ولی کتابو پیدا نکردم . ))

+ نوشته شده در  85/11/10ساعت 12:5  توسط من  | 

سلام . هنوز حرارت دستهای مادر از شانه هایم نرفته بود که زیر جرم سرد نگاهت له شدم . . . ولی دستهای تو مانند دست های مادر ... نه ، مثل اولین ، ... نمی دانم  ...

دستهای تو گرم بود . شانه های من از آن روز صبح از بار مطبوعی سبک شده بود . تو هم به دنبال طفلی بودی و من هم به دنبال مادری . 

تو گفتی سلام ! 

+ نوشته شده در  85/11/09ساعت 5:8  توسط من  |