|
|
|
|
|
.
تو را سپاس می گویم ای زمین گرم که مرا قطره ای پاک آفریدی . تو را سپاس می گویم که هرگزت معبدی نبود تا فارغ از قیدهای طهارت و سجده گاه / تو را نماز برم . سپاست می گویم که در کشاکش ابرها و بادها و اشعه های صدپاره ی شفق / تا فلق مرا با دامنی هفت رنگ به احرام تنت بردی تا در هم آغوشی های برق آسا ، با فریادهای صاعقه ات لبیک گویم و روزها و سالها پیوند آشنایی ام را با تو ببندم : از صخره های کوه . . . تا ماسه های ساحل # # # حالا که آرزوی جاودانگی نیایشم را در دستهای آبی مردی / بارور کردی تمنای دیگری نیست . از چشم هایش فرو خواهم چکید تا در شالیزارها به نمازت بایستم یا در قنوت سرخ لاله ها / قیام کنم . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن :داستانمو نوشتم ولی حال ندارم تایپش کنم . کلن ایرانی جماعت از سندرم نقص فنی در ناحیه ی *** (شما بخونید حال نداشتن ) عجیب توی زندگانی آسیب می بینه . پ.ن۲ : اون شعری که اون بالا نوشتم . . . تقریبن تازه ست . تا از دهن نیفتاده استعمال کنید ! پ.ن۳ : تکیه کلاممه که : " شاعر می گه . . . " و بعد یه چیزی می گم که شاید شاعرم نگفته و بعضن هیچی نمی گم و یه وقتایی هم صبر می کنم تا دیگران کمکم کنن که شاعر چی می گه . چند سال پیش یه بار که این تکیه کلامو به صورت ناقص استعمال کرده بودم پارسا ( پسر داییم ) که اون موقع دو سالی بیشتر نداشت کمکم کرد که : " شاعر می گه بع بع " و چون فکر می کرد که شعرو درست خونده اصلن انتظار خنده ی طولانی من و تعریف شدن ماجرا رو برای دیگران نداشت . گذشت و از اون موقع تا همین حالا که آقا پارسا داره کلاس دوم ابتدایی رو می خونه من هنوز فکر میکنم که حرف راستو باید از بچه شنید . واقعن بعضی از شاعرا فقط می گن " بع . . . بع . . . " ! . |
||
|
|
|
|
|
.
همچنان صدای منو از زیر سردر تازه افتتاح شده ی دانشگاه می شنوید . باید با استحظار برسونم این سازه ی عظیمی که از زیرش دارم باهاتون صحبت می کنم یکی از بزرگترین انگیزه های من برای پاس کردن ۵۰ واحد طی چهار ترمه که سبب طولانی تر شدن دوران تحصیل و عبور مداوم و با افتخار از زیر این عالیجناب (؟!) می شه . امروز دوم مهره و من بخاطر اینکه هنوز هیچ کلاسی توی دانشگاه تشکیل نشده دارم برمی گردم تهران . خیالتونم راحت و کاملنم مطمئن باشید که نه بخاطر اینکه قرار دارم دارم برمی گردم نه بخاطر اینکه امروز روز تولد منه ( می تونید کادوهاتونو به آدرس امیر آباد - خیابان هجدهم - پ۴۹ -واحد ۴ جنوبی - خانوم طیبه عظیمیان ارسال کنید . اون اسم مامانمه ) . تنها دلیل برگشتم تشکیل نشدن کلاسه و باور کنید تا روزی که دوباره به دانشگاه برنگردم بروز نمی کنم چون توی خونه ی جدید کامپیوتر توی اتاق دادشمه و منم که باهاش تیریپ قهر مداوم دارم . تا وقتی داستان جدیدمو توی پست بعد ندادم بالا لطف کنید و با همین مطالب بی معنی و سر و ته کنار بیاید . اینا لااقل بهتون امید می ده که زنده ام . از اونجایی که خیلی از دوستان درمورد فراخوان همکاری در زمینه ی نقاشی اعلام آمادگی کرده بودن مسئله رو از همین تریبون و به صورت عمومی اعلام می کنم . می خوام کمکم کنید و با یه استاد که بهم تکنیک یاد بده ( منظورم فقط تکنیکه ، اینکه بتونم با ابزار کار کنم ) آشنا کنید . اگر خودتون هم می تونید این کارو برام بکنید ممنون می شم . مسائل بعد در مراحل بعد . بازم میام . . |
||
|
|
|
|
|
.
سلام به تمامی طرفداران میلیونی ! بنده الان از سایت دانشگاه در خدمتتون هستم و در حالی براتون گزارشو ارسال می کنم که شدیدن بهم احساس حماقت دست داده ، چرا که علی رقم تمامی قرارهای نهاده شده بنده تنها فردی هستم که انقدر اوشکول بودم که امروز اومدم دانشگاه . توی دانشکده هیچی پر نمی رنه ( حتا گنجشکایی که توی جرز دیوارای دانشگاه لونه کرده بودن) . خلاصه که جاتون حسابی خالیه . تابستون بد نبود ولی تعریفی هم نداشت . چند تا کتاب خوندم که توشون بهترینا << جنگجو / شروین وکیلی >> و << هیولا / پل استر >> بودن . وزنم به میزان حدود یک کیلو اضافه شده ، ولی خیالتون راحت باشه که اصلن چربی ندارم و همچنان باربی باربی هستم ( یعنی اینکه هنوزم لاغرم ) . دیگه جونم براتون بگه که . . . دماغم هم یه بار شکست توی این تابستون که البته از لحاظ قیافه تغییری نکرده ولی الان یه جاهاییش استخوون نداره و فقط غضروفه . به عبارت دیگه دماغم طی ضربه ی یکی از دوستان « نرم شد » . در ضمن این تابستون بیشتر از هر چیزی دیگه ای فیلم دیدم . اینکه چرا نمی نوشتم . گذشته از همه چی عذر می خوام ولی باید بگم که مهمترین علتش این بود که اصلن مسئله ی وبلاگ نبود . هیچ رقمه این تابستون دستم به قلم نرفت و هیچی ننوشتم . حالا که فعلن برگشته م . این از وضعیت من . حالا شما بهم بگید که تابستان خود را چگونه گذراندید :-)
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
پ.ن : اگر کسی توی کار نقاشی هست ( هنری ، نه ساختمون ! ) یه اطلاعی بهم بده می خوام ازش دو سه تا سوال بپرسم . ممنون و بازم میام . اینبار به زودی ! . |
||
|
|
|
|
|
. کلن که چی ؟!!!؟ . |
||
|
|
|
|
|
. این مطلبو به این علت می نویسم که احساس می کنم عده ی زیادی از افراد وبلاگستان کسایی هستن که به نوعی دغدغه هایی دارن که یه جورایی براشون مسئله ی فکری ایجاد می کنه . در واقع می تونم بگم که توی اکثریت وبلاگ نویس هایی که می شناسم یه رگه هایی از انفعال و خستگی روحی می بینم . البته خودمو از این مسئله مستثنا نمی کنم و بلعکس اعتراف می کنم که خودم هم یکی از این جور آدما هستم . البته نه کاملن ولی حدودن . . اصولن دغدغه داشتن چیز بدی که نیست هیچی چیز خوب و حتا لازمی هم هست . در واقع این مسئله نشونه ی زنده بودن یه آدمه . اما اینکه چه جور دغدغه هایی داشته باشی و اونا چه تاثیری روی روحیات و رفتارات داشته باشن چیزیه که خیلی مهمه . بهتون هشدار می دم که اگه دچار یاس فلسفی شدین یا خیلی توی خودتون فرو رفتین بجای اینکه بشینید و از اون حالت لذت ببرید (!!!؟؟؟!؟) یه مقدار فکر کنید که مسئله ی اصلی من این وسط چیه . آدم ممکنه فکر کنه مگه می شه از غصه خوردن لذت برد ؟! این قسمت از حرفم نیاز به یه مقدار توضیح داره : بیماری مازوخیسم یا خودآزاری رو همه مون می شناسیم . وقتی بهتر نگاه می کنم می بینم خیلیا هستن که این بیماری رو تا حد زیادی دارن . نمودشو خیلی جاها می شه دید . مثل اینکه خودکشی کردنو ( به معنی درب و داغون کردن خودمون ) وقتی که یکی از عزیزامون می میره یه افتخار می دونیم و اگه کسی توی نزدیکامون باشه که توی مراسم ختم یکی از نزدیکاش خودشو خیلی ناراحت نشون نده تعجب می کنیم یا ممکنه یه حرفایی هم پشت سرش بزنیم . مثل اینکه آدم بی عاطفه ایه یا حتا آدم نیست ! یا اینکه وقتی کسی مریض می شه ما به جای اینکه خودمونو منطقی و با روحیه نشون بدیم هی غصه می خوریمو آه و ناله می کنیم که این باعث می شه اگه طرف حالشم خیلی بد نبود بد بشه یا خودشو به بدحالی بزنه یا اینکه اگه وضعش یه خورده وخیم بود حس کنه که الان لازمه بمیره چون اطرافیانش خیلی غصه دارن و ضایه ست که با این وضع یهو سرحال بشه و طبیعی ! یا اینکه اگه خودمون توی شرایط سختی از لحاظ کاری یا درسی یا عاطفی قرار بگیریم دوست داریم که خودمونو مصیبت زده جلوه بدیم که این البته جلب ترحم و دلسوزی و نتیجتن محبت هم می کنه . علتش هم اینه که از اینکه خودمونو اذیت کنیم یه وقتایی لذت می بریم . نباید خودمونم گول بزنیم چون خیلیامون اگه کاملن اینطوری نباشیم یه درصدی اینطوری هستیم . حالا همه ی اینارو گفتم که چی بشه ؟ اینکه بدونیم اکثر وقتایی که ناراحتیم و داریم از یه چیزایی عذاب می کشیم در واقع خودمون خواستیم که اینطوری باشه نه هیچ کس دیگه . این ایجاد یه سیکل ناقص می کنه : من غمگینم ، من از این مسئله لذت می برم ، من غمگین می مونم یا غمگین تر می شم . دوباره : من غمگینم ، من لذت می برم که . . . می بینید ؟ واقعن بارها این مسئله برای خیلیا اتفاق افتاده . در واقع علت اینکه اینو مطرح کردم این بود که خودم این دوره رو گذروندم و از اونجایی که خیلی مسئله ی بدیه دوست ندارم هیچ کس دچارش بشه . توی کتاب دیوید کاپرفیلد وقتی دیوید به اون قایق که درواقع خونه ی یه عده از دوستاشه می ره و خانوم نمی دونم چی چی رو می بینه که حرف شوهر مرده ش به میون میاد و گریه می کنه خیلی تعجب می کنه ( کتابو خیلی وقت پیش خوندم و اسما یادم نیست ) . و تعجبش وقتی بیشتر می شه که می بینه این برای همه عادیه و اینکه بقیه می گن زیاد جدی نگیر . اون خودش خیلی دوست داره با یاد آوری این خاطرات گریه کنه ! وقتی این صحنه از این کتاب با دیدن فیلم دیوید کاپرفیلد برام یادآوری شد یه دفعه احساس کردم که این حالتی که بعضی وقتا بهش دچار می شم چقدر کریه و زشته . از اون موقع سعی کردم که هرگز تکرارش نکنم . در واقع به هرکسی که دچار یه همچین حالتیه هم توصیه می کنم همین کارو بکنه . اگرم به این نتیجه رسیدین که اینطوری بودین اصلن از این بابت خجالت نکشید چون من با دقت توی زندگی نزدیکام از دوست و فامیل و آشنا و پیر و جوون متوجه شدم که این قضیه ( لاقل بین کسایی که من می شناسم و کم هم نیستن ) همه گیره . مهم اینه که تصمیم می گیریم از این به بعد چجوری باشیم ! ### پ.ن.بی ربط : به ترکه می گن امام اول کیه ؟ می گه راهنمایی کن . می گن شمشیرش معروفه . می گه فهمیدم زورو ! پ.ن.بی ربط 2 : آقا من اصولن بیشتر از داستان شعر می نویسم. اونم خیلی بیشتر . ولی علت اینکه اینجا نمی نویسمشون اینه که بلد نیستم تقطیعشون کنم ! یعنی بلاگفا تقطیعشو خراب می کنه . هر کی بلده بهم یاد بده چطوری توی بلاگفا بنویسم که از مثلن نصفه ی خط شروع کنه به نوشتن . یا اینکه چطور بین دو تا نوشته که با هم توی یه خطن فاصله بندازم . |
||
|
|
|
|
|
. توی خوابگاه دانشگاه نشسته م . با گرگ حرف می زنم . مثل همیشه حرفهاش برام طعم حلوا داره : شیرین و پخته . نمی دونم چی می گه که می گم نه ، اینطوری نیست . این حرفی که می زنی بخاطر اینه که شاید داری بزرگ می شی . شاید داره یادت می ره که گلای سرخ فقط چار تا خار دارن و این خیلی مهمه . یه سری تکون می ده و می گه شاید . بعد از چند لحظه می گه ولی جامعه یه طور دیگه ست . وقتی میای توی جامعه یادت می ره که گل سرخ چیه . انقدر که حرمتای بالاتر و مهمتر از اون هستن که دارن لگدمال می شن . دست می کشم روی قفسه ی سینه م . خودم به مادرم گفتم فکر کنم شکسته ولی حقیقتن نمی دونم چی شده . قشنگ دنده م فرو رفته . چند جلسه پیش توی باشگاه مشت خورد . دارم با چند نفر همزمان چت می کنم که یهو دی.سی. می شم . دوباره کانکت می شم و در حالی که دارم اینو می خونم دکمه ی ساین این توی مسنجرو می زنم . باز نمی شه . دوباره می زنم . باز خبرو می خونم . به هرچی اینترنتو یاهو و یاهو مسنجر و هرچی کامپیوتره و پدر پدرسگش فحش می دم . نمی دونم چرا باز نمی شه . آخه بابا من اگه مسنجرم باز نشه باید چکار کنم ؟ می رم صفحه ی مشکلات ساین اینو باز می کنم . ازم اسم و تاریخ تولدو صد تا کوفت و زهرمار می خواد . ندارم . نمی دونم . اون موقع یه چیزی زدم که آیدی بگیرم ولی یادم نیست . اما آیدی به هر حال مال منه . یکی جواب منو بده . کی مسئول این قضیه ست ؟ پس چرا باز نمی شه ؟ صاحب پفیوز یاهو کجاست که یقه شو جر بدم ؟ دنده م تیر می کشه . بازم خبرو می خونم و بازم سعی می کنم آیدی رو باز کنم . هیچ کس به من جواب نمی ده . واقعن حس می کنم که الان این حقمه که آیدیم باز شه . هیچ کس حق نداره منو ده دقیقه علاف کنه و از چت کردنم بندازه . خبرو می خونمو باز آیدی و پسوردو می زنمو باز خبرو می خونمو آیدی باز نمی شه و دستمو ستون می کنم زیر پیشونیم . این پیشونی که با کلی مشتا رفیقه حالا داره با یه صفحه ی اینترنت می پکه . بلاگفارو باز می کنم . این یکی بعد دو بار تلاش باز می شه و من می خوام یه اعتراض بنویسم . یه اعتراض به هر پدرسگ حرومزاده ای که منو از چت کردنم بندازه . خبرو می خونم . همذات پنداری می کنم . آخه اونم یه مدتی علاف کرده بودن طفلی رو . مهم نیست اونو یازده ماه و منو ده دقیقه . مهم نیست اونو علاف نون شبش کردن و منو علاف چت کردنم . مهم اینه که من الان داغونم . خیلی داغون . یه خورده قبل فقط دنده م درد می کرد حالا همه ی قفسه ی سینه م دسته جمعی تیر می کشه . گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه ### پ.ن : یکی بدون دسکتش با هوک بکوبه تو گیجگاه من . یه خوره سرم درد می کنه . پ.ن.2 : یکی مستقیم بکوبه تو تخم چشام که بترکن . هی داره ازشون آب میاد . پ.ن.3: گریه پ.ن.۴ : و من می خواهم شکمت را جر بدهم / از اینجا / تا آلاسکا پ.ن.۵ : گریه |
||
|
|
|
|
|
.
دو ترم پیش مشروط شدم . پس مشخصن این ترم اگه مشروط بشم اخراجم . این در حالیه که به دلایل مسائل پیش نیازی و این اراجیف مجبور به گرفتن دروس خاک یک ، تحلیل یک و تکنولوژی بتن بودم که علاوه بر اینکه دوتای اولشون از دروس سخت رشته مونن ، اساتید هر سه تاشون از بدقلق ترین و سخت گیر ترین اساتید دانشکده هستن . به طوری که حالا که از سر جلسه ی خاک یک اومدم با اینکه عادلانه که نگاه می کنم می بینم نمره م باید در مجموع ۱۳ بشه ، اصلن اطمینانی به پاس کردن این درسم ندارم ! سوزش قضیه از جایی شروع می شه که متوجه بشی دو ترم پیشم خیلی مسخره مشروط شدم : یه ترمشو واحد گرفتم و کلاس نرفتم ، بعد هر کاری کردم برام حذف ترم نکردنش و معدلم شد ۶ ، ترم بعدی هم دوتا استاد جوون به علت تغییراتی که توی دانشکده ایجاد شد از دانشگاه رفتن و در حالی که داشتن می رفتن مرضشونو بخاطر بی کار شدن به دانشجوی زبون بسته ریختن : استادی که توی سه ترم یه نفرو انداخته بود ترم پیش به تنهایی ۲۰ نفری رو انداخت و رفت . با نگاهی به همه ی این اوضاع : ۱ - التماس دعا داریم شدیدن ( کاملن جدی گفتما ) . ۲ - تمام راهکارهای شما رو برای اخذ نمره در صورت کارساز بودن به قیمت بالایی خریداریم . چه نقدی چه هر جوری که طالب باشی !! ۳ - من کاملن هنوز امیدوارم چرا که آدم و البته سایر موجودات به امید زنده هستن . ۴ - . . . ای خاک بر سرم !! ۵ - اگر ما رو دیگه ندیدن احتمالن رفتیم سربازی . منتظر نظراتتون در باب بند ۲ و البته اثرات بند ۱ شدیدن هستم . |
||
|
|
|
|
|
. (( توضیح : پیشاپیش از همه علی الخصوص خانمها به علت بعضی کلمات رکیک موجود در متن و . . . خلاصه هر چیزی که ممکنه به نظرتون بی ادبانه بیاد عذرخواهی می کنم . این یه داستانه . )) ساعت نه شب ، اینجا تهران است ، صدای جمهوری اسلامی ایران . ولی من اصلن حوصله ی اخبار رادیو را ندارم ، آن هم توی اتوبوس . بگذار هرچی دلش می خواهد برای خودش بگوید . سرم را تکیه می دهم به شیشه ی کناری ام و سعی می کنم بخوابم . یک وری روی مبل لم داده و پاهایش را به طرز شهوت انگیزی روی هم انداخته . همانطور از جلویش دستش دراز شده تا روی دسته ی مبل . از همانجا آویزان شده و دارد تاب می خورد . دارد تاب می خورد . . . که می گوید چته ؟ چرا علاف نشستی ؟ مگه پول نداده بودی ؟ و بلند می شود وبه سمتم می آید . دامن مشکی بالا زانو و نیم تنه ی قرمز براق دارد به سمت من می آید . تا بیاید من هم نیم خیز شده ام . روی زانو هایم می نشیند و نگاهی به چشم هایم می کند . یک دستم را از زیر نیم تنه می سرانم تو و روی تنش می لغزانم . آن یکی دستم پشت شانه اش است . خم شده ام تا از روی مبل برویم روی زمین . خب چرا پایین حالا ؟ این همه مبل و صندلی هست . بخوای تو اتاق تهیه تخت هم هست . ولی من چیزی نمی گویم و همانطور ادامه می دهم . خب لابد همینجا راحت تری . باشه ، واسه من فرقی نداره . دست چپم که از پشت شانه اش فارغ شده مدتی ست بیکار است . بین زانو هایش نشسته ام . . . پاهایم را گیر داده ام به دیوارهای تنگه ای تا سر نخورم پایین . از مردن نمی ترسم . هرگز نترسیده ام . اما هراس آورترین مرگ قابل تجسم برای من خفه شدن در آب است . بخاطر مردنش نمی ترسم چون بلخره یک روز باید بمیرم . علتش شاید یک فیلم که در کودکی دیده بودم باشد . خواندن و نوشتن که هیچ ، درست دیدن هم بلد نبودم که یک روز دیدم توی تلویزیون یک نفر را دست و پا بستند و توی تور پیچیدند و از توی کشتی انداختند توی دریا . بعدش چیزهای دیگری اتفاق افتاد . یک مدتی بعد هم مادرم ، همانی که محو فیلم شده بود بیخیال همه چیز سفره را پهن کرده بود و کتلت ها را توی بشقابها گذاشته بود و گفته بود بیاین ناهار . ولی من تا مدتها ، تا هنوز به این فکر می کنم که چه شد ؟ آیا او نجات پیدا کرد ؟ نه ، ممکن نیست . پس یعنی زیر آب جان کند ؟ . . . خفه شد ؟ . . . بجای هوا آب را نفس کشید و فریادش را ماهی ها هم نشنیدند و مرد ؟ تازگی ها می فهمم این یعنی سه دقیقه عذاب . از لحظه ی مدفون شدن زیر آوار آب تا مرگ یعنی سه دقیقه تلاش بی خود و بی ثمر . و تازگی ها فهمیده ام که قاعدتن نباید آن روزها می فهمیدم که مردن ، که جان کندن یعنی چه . ولی می فهمیدم و این یعنی اینکه از همان بچگی با مرگ اخت بودم و می دانستم که چیست . و از آن نمی ترسیدم ، الا از عذاب خفه شدن . درد مدفون شدن زیر آب قبل از خاک . حالا پاهایم را گیر داده ام به دیوار تنگه تا نیفتم . چرا که اگر بیفتم خفه می شوم . چرا که از زیر این تنگه آب زلال رودخانه عبور نمی کند . زیر پایم برموداست . آیا من در آب خواهم مرد ؟ دست چپم لبه ی تنگه را چنگ زده است . دست چپم کنار زانوی راستش را نوازش می کند و من همینطور که خم می شوم و صورتم را در هرم نفس های ملتهبش غرق می کنم دستم را می خزانم پایین تر . تنش داغ است . مثل داغ ترین اوقیانوس های دنیا . مثل آن قسمت هایی از اقیانوس ها در استوا که آبشان را تنور آفتاب تبخیر می کند . مثل همانجایی که نان را می شود آنجا زیر حرارت خورشید برشته کرد . مثل یک مزرعه ی داغ با هوای شرجی که گیس هایت تویش بی باد مواج می شود و با این همه مزرعه هنوز از خورشید نور گدایی می کند . صبح که می آمدم ، مادرم روبروی خانه انتظار اتوبوس را می کشد . از آن طرف خیابان با نگاهی گنگ بدرقه ام کرد . با نگاه خواهش آمیزی شاید خبر وقوع فاجعه ای نزذیک را می داد : چیزی که اگر من بمانم به وقوع نمی پیوندد . با نگاهش شاید می گفت : . . . . پاهایم دور می شدند . قدم هایم می رفتند و من سر جایم مانده بودم . تا سر خیابان رفتم و سوار تاکسی شدم . می آمدم . خیابان خیابان دور می شدم اما هنوز دم در خانه مان بودم . هنوز توی یک تور گیر کرده بودم . توری محو و گنگ که انگار بامن حرفی ناگفته داشت . حتا حالا تنم داشت توی چیزی جا می شد و خودم هنوز توی تور دست و پا می زدم . ای کاش که توی آبم نیندازند . ای کاش . اتوبوس کند می رفت . انگار به چرخ هایش جند تا تخته سنگ پیج کرده باشند . چشم هایم باز است . تنم کوفته است و دلم می خواهد خوابم ببرد . یک نفر چند صندلی عقب تر نشسته که به من نگاه می کند و به نظرم آشنا می آید . من هم نگاهش می کنم . وقتی سوار می شدم هم لحظه ای نگاهمان به هم گیر کرد . چندین سال قبل توی کلاس زبان انگلیسی توی یک موسسه ای با هم هم کلاس بودیم . اسمش یادم نیست . می گویم تا کی می تونی با من بمونی ؟ جواب می دهد برا من فرقی نمی کنه . من هستم . تا هر وقت که تو بخوای . موهای نیمه مجعدش را با انگشت های قلمی اش شانه می کند و چند لحظه شانه به سر می ماند . مثل چند قطعه چینی که توی کهربا بدرخشد . یعنی برات فرقی نمی کنه ؟ هیچ حسی نداری ؟ معلومه که یه حسایی دارم . من هر کسی رو اینجا راه نمی دم . از هرکی خوشم بیاد می ذارم بیاد تو . نه منظورم این نیست . یعنی عاشق کسی هم شدی تا حالا ؟ از ته دل قهقهه می زند . انگار که یک دسته دارکوب دار می کوبند . انگار که یک گله اسب وحشی رم کرده از توفان بعد از جفت گیری شان شیهه می کشند . انگار که آبشار سرش را به سنگها می ساید و نرم فرود می آید ، متلاشی می شود . عاشق کی ؟ مثلن عاشق تو ؟ نه عزیز . من خیلی وقته فهمیدم این چیزا یعنی کشک . هر کی که راش می دم و میاد یه چند روزی هست . بعضیا بیشتر ، بعضیا کم تر . منم تا هستن همه شونو راضی می کنم . ولی عاشقی و این جنگولک بازیا واسه بچه دبیرستانیاست . پس با کسایی که عاشقت بشن چیکار می کنی ؟ می دونی ، من از اول با همه یه جوری تا می کنم که انگار قراره با هم بازی کنیم . مثلن چند دست چاربرگ . از اول میخو یه جوری می کوبم که کسی از این خیالا به سرش نزنه . از همون اول مثل یه زنی باهاشون برخورد می کنم که قراره بعد از کارش پا بشه و تف بندازه تو صورتشون و بره . اینطوری اونا هم یه طوری باهام راه میان که انگار می خوان بعد از کارشون کثافتو بپاشن توی صورتم و برن . اینطوری جفتمون راحت تریم . اونا می خوان حال کنن ، منم می ذارم .وگرنه پسرا خودشون الان فهمیدن که عشق و عاشقی به درد هیچ جا نمی خوره . شاید تو خیلی شوتی . من واقعن نمی فهمم یعنی چی ، یعنی چجوری . ببین ، فکر کنم می دونم منظورت از عاشقی چیه . بعضیا حسودن . دوست ندارن با کس دیگه ای باشم . تا وقتی که اونا میان و می رن اگه دوست داشته باشم کس دیگه ای رو راه نمی دم . ولی خب ، اونا هم خلاصه یه روز می رن . زندگی هم خرج داره دیگه . از شیشه ی اتوبوس بیرون را نگاه می کنم . مادرم از لحظه ای که سوار اتوبوس شدم همینطوری توی ایستگاه نشسته و دنبال اتوبوس آمده . انگار باز توری دورم باشد ، مثل صیادی که زور طعمه اش بهش بچربد دارد با اتوبوس خرکش می شود و می آید . از شیشه که بیرون را نگاه می کنم نگاهمان تلاقی می کند و من کمرم از تحتانی ترین نقطه ی ستون فقراتم تا بالای بالای آن و تا توی مخچه ام و تا توی مخم تیر می کشد . سرم پر می شود از صدای داد و فریاد و خون تویش می تپد ، می تپد ، می تپد . . . یک چیزی کم است . توی جیب هایم را می گردم . حتمن چیزی کم است . گرچه نمی دانم چیست . مثل همه ی وقتهایی که اینطوری می شود و تو لازم ترین چیز ممکن را جا می گذاری ، تو که انقدر احمقی . توی جیبم گوشی ام کم است . همان چیزی که از همه بیشتر لازم داشتم . و اتوبوس به لاک پشت ها می بازد . توی اتوبوس چند پنگوئن و چند فک نشسته اند با یک خرس قطبی در آخرین ردیف صندلی ها و البته همکلاسی ام که گوشی اش زنگ می زند . بله . . . سلام . . . بله . . . خوب هستید ؟ . . . بله . . . صدایش محو می آید . انگار بخواهد رازی را محفوظ نگاه دارد . . . بله . . . ما هنوز نرسیدیم ، هنوز توی تهرانیم . . . بله ، بله ، روبروم نشسته ، یه کم اونطرف تر . آرام به سمتم می آید و می گوید با مادرت صحبت کن و لبخند می زند . دندان جلویی اش شکسته . صورت زیبایی داشت . خودم یک روز سر یک دختر زدم و زشتش کردم . همان زمان ها . ایستاده جلویم . گوشی اش را نمی بینم . از توی گوشش چیزی در می آورد و می گیرد به سمتم . هدست است که ادامه ی سیمش توی یقه ی پلیورش گم شده . گوشی هدست را توی گوشم فرو می کنم ولی میکروفونش را نمی بینم . داد می زنم سلام . می گویی سلام . می گویم بگو . می گویی تو هنوز نرسیدی ترمینال ؟ چیزی توی صدایت می لرزد . می گویم نه . می رم ، اگه اتوبوسم رفته بود با یکی دیگه می رم . خیالت راحت خودمو می رسونم . فردا این موقع اونجام . می گویی نه ، نه مامان ، زنگ زدم بگم اگه می تونی بیا ، بیا امشب همینجا تو خونه باش ، آخه امروز . . . چرا انقدر بغض داری ؟ چرا می ترسی ؟ آخه امروز چی ؟ ولی نمی شنوی . هدست قطع و وصل می شود و من هیچ دلیلی بالاتر از لرزشی که در صدای بغض کرده ات بود نمی خواهم تا به سمت راننده داد بزنم وایستا ! وایستا حرومزاده من می خوام پیاده شم . و چه حرف مسخره ای . اگر بخواهم هم حرکت نمی کند . تا به خودم بیایم سمت مخالف خیابان ایستاده ام . این طرف خالی خالی است . انگار همه ی ماشین های تهران را تپانده باشند توی باند مخالف . منتظر یک ماشین ، یک موتور سیکلت ، منتظر یک دوچرخه ام تا بیاد و من بگویم دربست . صدایت تار و پودم را لرزاند . کاش همان اول ، دم در خانه می گفتی بایست تا می ایستادم . دربست ! تا دنیا را نگاه می داشتم تا بایستد . کاش همان اول می گفتی خانه بمانم تا همیشه جلوی در خانه بنشینم و قلاده بیندازم و کفشهایت را برایت بلیسم ، دربست ! کاش می خندیدی تا سالها بنشینم و از لبخند بنفشابی ات یک پرده ی بکر بریزم . اسمش را می گذاشتم گشایش شفق . برای تو می کشیدم تمام عمر . دربست ! کاش دست هایت را باز می کردی تا پرواز کنم ازپرتگاه تنگه ای که از کناره هایش آویز بودم . تا توی دست های تو ببالم . دربست ! که یک ماشین نگه می دارد و سوارش می شوم . آرام می رود و من در همین لحظه ی بیخیالی که او تخمه اش را مغز می کن صد بار تا خانه می دوم و می آیم و برمی گردم و می آیم و برمی گردم . می گویم تند تر برو . تا می پرسد چی ؟ داد می زنم تندتر برو تخم سگِ پفیوزِ مادر جـ *** . می زند کنار و پیش از آنکه قفل فرمان بدست بیاید به سمتم دویده ام ، دویده ام به سمت خانه . تا خانه راه درازی ست . کاش زودتر از اتوبوس پیاده می شدم . سر راهم چیزی سبز می شود که می زنمش کنار . هیکل یک مزاحم که انگار فحشش داده باشم برافروخته است . و من می دوم و چیزی می رود بالا و توی نور خورشید می درخشد . و من رها می شوم از دست های مزاحم . مردم جمع می شوند و شبکه ای از جوهای باریک لاکی رنگ که کثافات و گرد و خاک رویشان را گرفته در آسفالت خیابان تشکیل می شود . مردم جمع شده اند . کسی هم کاری به کار ذرات سرخ و پر از شهوت حیات که توی آب جوی کنار خیابان غرق می شوند ندارد . ساعت نه صبح ، اینجا میدان گمرک است . یکی از میادین جمهوری اسلامی ایران . |
||
|
|
|
|
|
علی آقا می گه امروز نمی خواد بوکس کنی . سرحال نیستی . برو کیسه بزن . از رینگ میام پایین .
تو پشت سرم وایستادی . داری تمرینمو نگاه میکنی . چپ ، راست چپ ، هوک چپ ، راست راست ، هوک چپ ، راست سی ثانیه بوکس نزدیک : فقط هوک و آپرکاد . . . سریع ! میدونی . . . عمیقن معتقدم چیزی به اسم عشق وجود خارجی نداره . اون چیزی که آدما بهش می گن عشق فقط یه توهم پوچه از سر یه نیاز مسخره . تا نظر تو چی باشه ! می خوای یه چیزی بگی که علی آقا از بالای رینگ داد می زنه : فلانی چرا ضربه هات پوشش ندارن ؟ پوشش دار بزن . می گم چشم ، دوباره شروع می کنم . انقدر مثل جغد پای رینگ وامیستم نگاه می کنم که بلخره علی آقا می گه بیا بالا . یه راند با رضا باید بزنم . قدش ازم خیلی بلندتره . ولی تقریبن هم وزنیم . من فکر می کنم عاشقم . چون اینطوری نیاز دارم . برام اینطوری بهتره . رضا هم که دایم چپش جلوئه ، فرت فرت هوک می خوره ! نه عشق واقعیه . من واقعن دوستت دارم ! چپتو بپا ! نزدیک بودا ! اصلن هرچی تو بگی . رضا هم که یه طوری اومده تو من انگار کشتیه ! علی آقا که می گه بریك یه استپ بک می کنم و باز یه هوک راست سنگین میکوبم به قصد گیجگاهش . ای بابا ! دستم گیر کرد تو کش ! مردونگی رضا بود که الان صورتم سالمه . تقصیر تو هم هست! برو عقب تر جلو دست و پامو گرفتی !
|
||
|
|
|
|
|
توی تاکسی روی صندلی عقب تنها نشسته م تا ماشین پر بشه و راه بیفتیم . یه پیر مردی که خسته هم به نظر می رسه درو باز می کنه و روی صندلی جلو با تکونای شدیدی که جهت استقرار کامل می خوره ؛ می شینه . بعد از این که سر جاش مستقر شده لم می ده و سرش و می گیره سمت پنجره و می گه : لا اله الا الله . . .
یه نگاهی به بیرون می ندازم . زیر لب می گم : برو بابا دلت خوشه |
||